تغییر زمانه را چاره ای نیست
از این جا کوچ کرده ام به تلگرام
اگر دوست داشتید با شعرهای تازه اینجا هستم:
https://t.me/hodahadipoetry
تغییر زمانه را چاره ای نیست
از این جا کوچ کرده ام به تلگرام
اگر دوست داشتید با شعرهای تازه اینجا هستم:
https://t.me/hodahadipoetry
باران بارید
از نیمه های آبان گذشته ایم
اناری را مک مک زنان نوبر کرده ایم
بچه های دیگران را تا مدرسه بدرقه کرده ایم
برایشان غصه خورده ایم
به درختان طلایی دماوند گفته ایم زیبا
برای درختان قهوه ای تهران اسمی نگذاشته ایم
باد را شنیده ایم
پیچیده در لولاها و درزها
در کهنه گی خانه ی تازه مان
به کج شدگی آفتاب بر گلدان هایمان نگاه کرده ایم
با ساقه های گشنیز به سمتش رفته ایم
با بوی عود رقصیده ایم
با شلغم ها و چغندرها دوست شده ایم
به بلبل های خرما در باران فکر کرده ایم
به آنها بعد از باران فکرکرده ایم
به آنها در آبان فکر کرده ایم
به آنها در آواز اناری که مک مک کرده ایم
فکر کرده ایم
باران بارید
شدید وسخت
وپاییز
آنچنان که باید
حیاط را شست.
در کانال تلگرام @hodahadipoetry
با هم شعر می خوانیم
این بار
تابستان بود و گندمزار
نه گندمزاری که مردی داس به دست از گلوگاهش می گذرد
گندمزاری نزدیک
و زنی نزدیک تر
بی داس و بی تبر
این بار
تابستان بود و انگورزار
نه انگور زاری که پیراهن از تن می درد وتا غروب می دود
انگورزاری کوچک
و زنی کوچک تر
گس کلام ودهان تَر
این بار
تابستان بود وعلفزار
نه علفزاری که هزاران ملخک تُرد را در دلش مخفی کرده است
علفزاری بی راز
و زنی عریان تر
ستاره چین و پرده در
به یک دلیل پزشکی که من نمی دانم
ترانه خوان شده ام، چرت وپرت می خوانم
ترانه توی مغازه نشسته و یک روز
حراج می خورد و ورشکست می مانم
میان متروی تهران، صِدام می پیچد
کمی که می گذرد یک قطار می رانم
کمی که می گذرد توی جنگلی هستم
گراز و گرگ و گوزنم و بعد، بارانم
کمی که می گذرد کوزه می شوم در خاک
کمی که می گذرد راهبی هراسانم
سهام می خرم و می روم فضا، آنوقت
به کرم چاله می افتم، نماز می خوانم
و بعد، کاشی حوضم و بعد، اخبارم
وبعد، شب شده و یک سگِ نگهبانم
و بعد، قصه ی تلخی به اسم تاریخم
و بعد، گربه ی خوابی به اسم ایرانم!
کلاغی که از صبح
بر دیوار رو به رو نشسته
و پنجره ات را می پاید
فریادی است که امروز نکشیده ای
استکانی که می لغزد از دستت
به زمین می افتد
و نمی شکند
فریادی است که امروز نکشیده ای
تلفنی که روی فکس می رود
اسمی که از یادت رفته است
کلمه ای است که فریاد نکشیده ای
دستگیره ای که پیراهن تو را می گیرد و می کشد
می کشد
می کشد
گدایی که زنگ خانه ات را می زند
و کفش می خواهد... بی شرف ازتو کفش می خواهد!
فریادی است که دیروز هم نکشیده ای
مردی که از سه تارش هیچ صدایی در نمی آید
زنی که در پاگرد پله ها ایستاده و کنار نمی رود
گربه ای که دمش را شهرداربریده است
بریده است
بریده است
این همان فریادی است که صدها بار نکشیده ای
فریاد هایت را نکشیده ای
وزیپ هایت
در میانه ی راه گیر می کنند
فریادهایت را نکشیده ای
و
نانوایی تعطیل می کند
فریادهایت را نکشیده ای
و باران
تف تف کنان
از کنارت عبور می کند
فریادهایت را نکشیده ای
بر حصار فلزی دور میدان ولیعصر مشت نکوبیده ای
می خواهم ببینمت
نگفته ای
و درایستگاه های مترو
چونان که زمین تو را بلعیده است
تو فریادهایت را فرو خورده ای
نکشیده ای
نکوبیده ای
نزده ای
فریاد هایت را
بیش از نفس هایی که کشیده ای، نکشیده ای!
بر دیوار روبه رو
کلاغی که سرانجام
می پرد
و دیگر تو را نمی پاید
فریادی است
که امروز نکشیده ای.
در زادگاهم
درختان گردو بار داده اند
درختان آلو بارداده اند
زنان و میشان بارداده اند
ابران وبادان بار داده اند
در زادگاهم
کسی به گورستان رفته است
کسی از بیابان بازگشته است
هنوز منم
نشسته در انتظار
نه رفته ؛ نه باز گشته
آواز نخوانده
بار نداده ام.
شن ها
دانه دانه دانه
با انگشتان پایم
بوسه بازی می کنند
من در روزگاری چنین
عاشق زنی بوده ام
تیره موی، تیره رو،
با اندامی درشت
و سرنوشتی سیاه
پای پنجره ای چنین
مست،چون دویدن پرنده ای یک پا
عاشق،چون چرق چرق شاه بلوط های بو داده
شاد، چون زنگوله های آویزان از خرت و پرت فروشی دریا
بارها به تماشای خواب هایش نشسته بودم
در روزگاری چنین
شن ها
دانه دانه دانه
می فشردند
بر انگشتان پایم
حقیقت زبر خویش را
نرفته تا هیچ کجا
بازنگشته از هیچ کجا.
گل ها
که همیشه له له آفتاب دارند
برگ ها
که ساق های تابستان را لیس می زنند
و سبزی ها
که مثل کودکان
برای لباس پوشیدن
دو دست خود را تا هر کجا که بتوانند بالا می برند
حالا
در این تابستان بی دریغ
همه خشکیده اند
همه در رقص نیمه کاره ی خود
با صورت هایی سوخته
و ساقه هایی زرد
و گردن هایی فروفتاده
عشق را لعنت می کنند.
آفتاب
به من جعفری می دهد
گل آفتاب گردان
و تربچه های صورتی با برگ های زبر و چین دار
آفتاب
به من روزهای طولانی می دهد
ساعت های کم رفت و آمد
و پنجره های همیشه باز
آفتاب
به من فرصت کافی می دهد
یک گوشه برای لمیدن
و یک بادبزن
به بزرگی بال یک فصل
آفتاب
تربچه هایت رابردار
گل هایت را و روزهای کش آمده ات را
مورچه ها و پنجره هایت را
و سایه های تیز و کفتر های بی خیالت را
بردار
همه را بردار و برو
من زمستان خودم را می خواهم
زمستان همیشه تاریکم را
زمستان تند و هوسناکم را
صبحانه ی صورتی
صبحانه ی هندوانه
در صندلی صبحی دور
کمی سرما
بیشترآفتاب
سوپرانوی قاشق ها و ایوان ها
همهمه ی سرفه چه ها و سلام ها
قژاقژ چهارپایه ها و چنگال ها
و یک نفر
هنوز
ایستاده در دیشب
در بخار چای غلیظ
انگشت گزان
پا لرزان
پریشان
چند پای کوچک مریض روی عید های من دویده اند
چند جمله ی شبیه جیغ سبزه های عید را چریده اند
سیب های کال ولکه دار را چند دستِ تا به تا خریده اند
سرکه ها بدون بال و بی صدا از دل پیاله ها پریده اند
وقت کار
بوی سیگارت را دوست ندارم
در خانه، در اتاق، در آشپزخانه
بویش را دوست ندارم
وقت غذا،وقت رانندگی ،وقت استراحت
دوستش ندارم
اما وقت بوسه
بوی سیگار و عطر جنگلی ات را
بوی جادویی بوسه ات را
معلوم است که دوست دارم.
حالا که انار هفت هزار تومان است
دستمال کاغذی سه هزار تومان
تو چند شده ای
خدای مهربان؟
گفتند برف می آید نیامد
از خانه تا ایستگاه
مسیر چندگانه ای هست
برف نیاید، همه ی راه ها مثل همند
طولانی، پیچاپیچ، رنگ و رو رفته
مرد فیلم فروش همیشه ماسک میزند
سخت نفس می کشد
سخت توضیح می دهد
سخت کاسبی می کند
من آسان حرف میزنم
آسان خواب می مانم
آسان رفت و آمد می کنم
سخت می خندم.
چه خوب که آدم های باهوشی هستند
چه خوب که بلدند فکر کنند
یک چیز رابا یک چیز دیگر قاطی کنند
و یک چیزی به دست بیاورند
که روی موش ها جواب بدهد
روی میمون ها جواب بدهد
بعد آن ادم باهوش هاآن یک چیز را گردالی گردالی می کنند
رنگی می کنند
می گذارنش توی جعبه و به ما می فروشند
چه خوب که ما کار می کنیم
پول در می اوریم
و آن یک چیز را می خریم
وشب ها
وقتی توله های همسایه بالایی
روی سرمان یورتمه می روند
وقتی دزد گیر ماشین همسایه تا صبح بوق بوق می کند
وقتی بولدوزر همسایه گود برداری می کند
آن را با کمی آب قورت می دهیم
تا بتوانیم کپه مرگمان را بگذاریم
تا بتوانیم نشنویم
نبینیم و یک کم از هوش برویم
زنده باد علم
زنده باد کلونازپام!
رفتن خوب است اما می مانیم
گفتن خوب است اما دهان می بندیم
دیدن خوب است اما کورمال،دست به دیوار ،راه می رویم
وفقط بو می کشیم،بو می کشیم،بو می کشیم!
عجب هوای دل انگیز دودی صافی ست
چه سرفه گاه بزرگی ،چه وضع کش بافی ست
چه قدر آدمک چشم خالی اینجا هست
چه دست های درازی ،چه چرک شفافی ست
دوباره عید می آید به باغ باران خور
همین که هستی و هستم برای من کافی ست
قطرات بیچاره ی آب
از روی ظرف ها رد می شوند
و هزاران لکه ی ریز و درشت را
با خود تا فاضلابی دووووور....حمل می کنند
ظرف ها را می شویم
زمین را می شویم
لباس ها را می شویم
میوه ها را می شویم
و به قطره های لکه دار آب فکر می کنم
تو از راه می رسی
و لکه ی دیگری رانشانم می دهی
خفته بر پیشانی ام
پنهان از چشم من
پیدا در چشم تو
از مرداد تا برف
به یک خانه رسیدم
با بخاری های روشن
و تلویزیون هایی خاموش
به زنی رسیدم که در آستانه ی حمام ایستاده بود
و ریه هایش را شانه می کرد
و برف بر پیشانی اش آدمکی ساخته بود
سرد
سرد
سرد
از برف تا بهمن
به یک قطار رسیدم
با چراغ هایی روشن و لوکوموتیوی خاموش
به مسافری رسیدم که در آستانه ی جنگل ایستاده بود
و دستانش را اتو می کرد
و بهمن بر زبانش دشنه ای ساخته بود
تیز
تیز
تیز