دو شعر از بهزاد گودرزی
شروع
شروع به نوشتن میکنم
با قلمی که مال من نیست
اما با کلماتی از خودم
شروع به نوشتن میکنم
یک روز پس از تولد برادرم
و هفت روز مانده به تولد خودم
بین دو تولد مانده ام سردرگم و بدون همراه
شروع به نوشتن میکنم
اما با دویست و سی ونه روز تأخیر
در دفترچه ای قرضی
دفترچه ای خالی که صاحبش روزی
به امید پس گرفتنش با صفحه های پر به من داد
شروع به نوشتن میکنم
تا این حس پایان را از خودم دور کنم
تا شاید به جوابی برسم برای سؤالهایم
تا خرافات را از یاد ببرم
تا چشمم کور شود بر لکه های سیاه دامنها
مینویسم
تا در حالت مستی
فحشهای ناموسی به دوستانِ دوستانم ندهم
مینویسم و ادامه خواهم داد.
بامبو
تعدادی پرنده روی بامبوهای من نشسته ائد
پرنده هایی مظلوم که سایه ای ترسناک دارند
پرنده هایی که قلب ندارند ولی
چشمان اشک آلود دارند
پرنده هایی که از صدای کشیده شدن سیفون نمی ترسند و به هوا نمی پرند
پرنده هایی که همه به ظاهر، دوستشان داشتنئد
ولی سرپرستی آنها را کسی نپذیرفت
پرنده هایی بی صدا
در اوج تشنگی از کسی آب نمیخواهند
در اوج تنهایی از کسی بغل نمیخواهند
در اوج ناراحتی از کسی طلب نمیخواهند
در اوج عاشقی از کسی نگاه و در اوج هوس بازی از کسی عشوه نمیخواهند
پرنده هایی که آنجا خوابیده اند یا ایستاده اند
نه به خواست کسی، بلکه خود خواسته اند
هدا حدادی