کلاغی که از صبح

بر دیوار رو به رو نشسته

و پنجره ات را می پاید

فریادی است که امروز نکشیده ای

استکانی که می لغزد از دستت

به زمین می افتد

و نمی شکند

فریادی است که امروز نکشیده ای

تلفنی که روی فکس می رود

اسمی که از یادت رفته است

کلمه ای است که فریاد نکشیده ای

دستگیره ای که پیراهن تو را می گیرد و می کشد

می کشد

می کشد

گدایی که زنگ خانه ات را می زند

و کفش می خواهد... بی شرف ازتو کفش می خواهد!

فریادی است که دیروز هم نکشیده ای

مردی که از سه تارش هیچ صدایی در نمی آید

زنی که در پاگرد پله ها ایستاده و کنار نمی رود

گربه ای که دمش را شهرداربریده است

بریده است

بریده است

این همان فریادی است که صدها بار نکشیده ای

 

فریاد هایت را نکشیده ای

وزیپ هایت

در میانه ی راه گیر می کنند

فریادهایت را نکشیده ای

و  

نانوایی تعطیل می کند

فریادهایت را نکشیده ای

و باران

تف تف کنان

از کنارت عبور می کند

فریادهایت را نکشیده ای

بر حصار فلزی دور میدان ولیعصر مشت نکوبیده ای

می خواهم ببینمت

نگفته ای

و درایستگاه های مترو

چونان که زمین تو را بلعیده است

تو فریادهایت را فرو خورده ای

نکشیده ای

نکوبیده ای

نزده ای

فریاد هایت را

بیش از نفس هایی که کشیده ای، نکشیده ای!

 

بر دیوار روبه رو

کلاغی که سرانجام

می پرد

و دیگر تو را نمی پاید

فریادی است

که امروز نکشیده ای.