تبليغاتX
نگار

نگار

نوشتنی

عجب هوای دل انگیز دودی صافی ست

چه سرفه گاه بزرگی ،چه وضع کش بافی ست

چه قدر آدمک چشم خالی اینجا هست

چه دست های درازی ،چه چرک شفافی ست

دوباره عید می آید به باغ باران خور

همین که هستی و هستم برای من کافی ست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 فروردین1391ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

قطرات بیچاره ی آب

از روی ظرف ها رد می شوند

و هزاران لکه ی ریز و درشت را

با خود تا فاضلابی دووووور....حمل می کنند

ظرف ها را می شویم

زمین را می شویم

لباس ها را می شویم

میوه ها را می شویم

و به قطره های لکه دار آب فکر می کنم

تو از راه می رسی

و لکه ی دیگری رانشانم می دهی

خفته بر پیشانی ام

پنهان از چشم من

پیدا در چشم تو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1390ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

از مرداد تا برف

به یک خانه رسیدم

با بخاری های روشن

و تلویزیون هایی خاموش

به زنی رسیدم که در آستانه ی حمام ایستاده بود

و ریه هایش را شانه می کرد

و برف بر پیشانی اش آدمکی ساخته بود

سرد

سرد

سرد

از برف تا بهمن

به یک قطار رسیدم

با چراغ هایی روشن و لوکوموتیوی خاموش

به مسافری رسیدم که در آستانه ی جنگل ایستاده بود

و  دستانش را اتو می کرد

و بهمن بر زبانش دشنه ای ساخته بود

تیز

تیز

تیز

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1390ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

چند عروسک پارچه ای

در سبدی نشسته بودند

با دست هایی دراز و پاهایی بی کفش

با چشم هایی دکمه ای

که در مردمک سوراخ بودند

و موهایی زبر

که با کلاه و سوزن مهار شده بودند

و خنده ای دوخته

از نخ های نازک پشمی

از گوشی تا گوش دیگر

خندان ترینشان تو بودی

بی چشم ترینشان او بود

احمق ترینشان من بودم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مرداد1390ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

به یک خانه فکر می کنم

با دیوارهای نیمه

بین اتاق ها و راه روها

و چهار دیوار بلند شیشه ای در اطرافش

فقط برای باد و بوران

به یک خانه فکر می کنم

در طبقه ی آخر یک بلندی

یا در جایی میان چهار خط افق

در بی تعادلی بین زمین و هوا

یا در یک پیچ خیلی پنهان

در درختزاری پنهان تر

در مسیر نرده دار یک راه

راهی بسیار پر علف

بسیار کم عابر

به یک خانه فکر می کنم

با وسایلی سفید

با تاقچه هایی باریک و کمد هایی کوتاه

و کشوهایی فراوان، برای رویاهای فراوانم

به فنجان هایی فکر می کنم که به پرده ها بیایند

و به پرده هایی حریر و سفید که بیشتر وقت ها کنار باشند

به یک خانه فکر می کنم

در یک پاییز نرم

و یک باران ریز بر سقف شیشه ای

به تعدادی سنگ فکر می کنم

که گرد باشند و صاف

برای گوشه های تیز خانه

برای کنج های سرگردان

و به چند گیاه بالا رونده فکر می کنم

برای چند ورودی تنها

به یک آشپزخانه فکر می کنم

به تکه های پنیر و برش های نان

و یک کاسه ی سفید بزرگ

پر از پیازچه و کاسنی و ریحان

به بطری های لبریز شیر

و چند ماهیتابه ی از خود آویزان

به ترتیبِ قاشق ها و پیاله ها

و یک عصر چای آلود

 پیچیده در دستمال های تترون و کتان

به یک خانه فکر می کنم

در آواز حشرات و کف زدن های سپیدار

در یک ایوانِ لمیده

زیرِ فرشی مو بلند و تمیز

به یک گربه ی مست

و چند مورچه ی سرگردان

به یک صندلی فکر می کنم

رو به هر کجا که بخواهد

با ملافه ای روشن

در تابی ملایم

به یک تخت فکر می کنم

درست در میان خانه، در نقطه ی ثقل خانه

گرد، بزرگ و بی حفاظ

با بالش های فراوان و گلدار

گل هایی ریز و زرد

و لحافی سبک 

و تشکی فرو رونده

و خنکایی خواب آور

به یک خانه فکر می کنم

به یک میزباریک

و یک چراغ بلند

به شب

در آتشدانی ظریف 

و بوی سوخته ی کاج خیس

به جویِ کوچکی که از میان اتاق ها می گذرد

و چند شمع روشن که در آب می لغزند

صدای چک چکی که از گوشه ای می آید

به قژ قژ کف پوش چوبی حمام

و یک بخار رقیق، نشسته بر شیشه ها و چینی ها

به گلبرگ های یاسمین، در تشت

وچند قطره بنفشه، برای بیداری

به جیرجیرک گلدان

که با صدای خودش توی خواب می رقصد

به یک خانه فکر می کنم

به کاشتن وچیدن سبزی

به یک ردیف کلم

کنار ساقه های ترب

و خرفه های بلندی که ناگهان هستند

میان بی خیالی گشنیز و مرزه می رویند

به یک خانه فکر می کنم

به بند رخت

و لباس های شسته ای در باد

به گیره های قشنگی که پای گنجشکند

به یک سبد

از نی های سفید و ساقه های سبز

به یک آبگیر از حباب های سفید و خزه های سبز

به یک منظره از دشت های سفید و اسب های سبز

به یک خانه فکر می کنم

با دیوار های نیمه

بین اتاق ها و راهرو ها

به دویدن فکر می کنم

روی دیوارهای نیمه

بین اتاق ها و راهرو ها.

  

+ نوشته شده در  جمعه 27 خرداد1390ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

همه من را دوست دارند

اما وقتی خوابم

همه به من زنگ می زنند

فقط وقتی خوابم

در را می کوبند

تا چشمانم گرم می شود

پیک می فرستند

تا رویایم شروع می شود

پیغام می دهند

در اولین پرش های پلک

از همه تان متنفرم

دوستان خوبم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 فروردین1390ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

امروز  پرنده ها

بند و بساطشان را جمع کردند و رفتند کیش

ابرهای باران زا

رفتند شمال

مور و ملخ ها 

رفتند باغچه

و رویاهایم

یکی یکی

رفتند بخوابند

ملافه ها را تا می زنم

رویا ها وقتی می خوابند

ملافه نمی خواهند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 فروردین1390ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

ماه

بشقاب راه راه

آب

سفیداب و سرخاب

سيب

پیرهن تک جيب

نور

آستین تورتور

ميز

سه دگمه ي ريز

بوس

شمعدون آبنوس

صاف

قالی دستباف

نون

دامن دون دون

كار

سنجاق گلدار

باغ

كفشاي براق

راه

خنده ي قاه قاه

شب

موي مرتب

شام

خورشت بادام

ما

شربت نعنا

ناز

تنبک و آواز

او

عطرای خوش بو

من

چشمای روشن

تو

زندگی نو  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 بهمن1389ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

 

فاصله بود

با بوی پنیر و طعم شراب

فاصله رفت و رفت

فاصله آمد و آمد

فاصله پیر شد

فاصله یک شب

روی پله های اسپانیا جان داد

و در چشمه های بی شماری دفن شد

فاصله مثل هر مرده ی دیگری از یاد رفت

و در سال روزش

بی آنکه کسی به یادش بیاورد

هزاران فاصله ی کوچک از خاکش رست

هزار شبدر طلایی رنگ

هزار من

هزارتو

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 دی1389ساعت   توسط هداحدادی  | 


گربه های

سفید

خاکستری

حنایی

عروسک های

 پارچه ای

کاموایی

شنی

بالش های

پنبه ای

پشمی

مخملی

همه را همه را بغل کرده ام

بغل تو بهتر است

شربت های

 آلبالویی

پرتغالی

لیمویی

بستنی های

وانیلی

کاکائویی

زعفرانی

میوه های

گرم

آبدار

شیرین

همه را،همه را چشیده ام

بوس های تو بهتر است

لباس های

 چین دار

توردار

جیب دار

اسباب بازی های

بزرگ

کوچک

رنگارنگ

دوست های

 آرام

شیطان

مهربان

همه را،همه را داشته ام

داشتن تو بهتر است.


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آذر1389ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

همیشه

یکی نمایشگاه دارد

یکی سخنرانی دارد

یکی به یک جشنواره میرود

یکی ازیک سمیناربر می گردد

همیشه

یکی در فکریک کتاب تازه است

یکی دارد با یک ناشر خارجی قرارداد می بندد

یکی جایزه میگیرد

یکی همه را مسخره می کند

همیشه

یکی معترض است

یکی خوشحال است

یکی ساکت است

یکی حسود است

 

من همه ی اینها بوده ام

همه ی اینها هستم

بوده ام

هستم

بوده ام

هستم

.

.

یکی هست

که از روی همه ی اینها رد می شود

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 آبان1389ساعت   توسط هداحدادی  | 


سیزده روز

اگر عید باشد کم است

اگر ماه رمضان باشد زیاد است

اگر منتظر باشی بد است

اگر مسافر باشی خوب است

اگر بچه باشی بی معنی ست

اگر پیر باشی مهم است

اگر لاک پشت باشی یک چرت کوتاه است

اگر پشه باشی نیمی از زندگیت است

اگر روی تقویم باشد یک وجب است

اگر روی ساعت باشد سیصد و دوازده دور است

اگر زمستان باشد تند است

اگر تابستان باشد یواش است

اگر خواب باشم خوب است

اگر تو نباشی چرک است


+ نوشته شده در  سه شنبه 2 شهریور1389ساعت   توسط هداحدادی  | 


دهم ازخرداد

جاده اي از جاده ها

ساعتي از ظهر

روشن

خيلي روشن

گرم خوب

سر روي پنجره

خوابيده بودم

كمي بعد

يك نفر

به لبهايم نوك زد

گنجشكي بود؟

ساري بود؟

كلاغي بود ؟

پريدم

عقابي بود

خميده درپنجره ام

زيبا

بزرگ

خندان

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 خرداد1389ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

تو پایین می آمدی

من بالا می رفتم

هتل ها در پیچ شادابی قد برافراشته بودند

و کافه ی ساکتی دررو به روی ساعت چهار، چرت می زد

خیابان بر خودش خمیده بود و خواب می دید

و تو پایین تر می آمدی

و من بالاتر می رفتم

دربان ها،

حاکمان سرخ پوش پیاده رو ها

با کلاه های تیز و طلایی

عصای فلزی در دست

چپ و راست می رفتند

آواز های شفاف می خواندند

سلام های کشدار می دادند

و تو پایین تر می آمدی

و من بالاتر می رفتم

.

.

.

خورشید

لای برگ های تازه ی بعد از ظهر

پرپر می زد

تاکسی ها

با آرامش

بی مسافر

خمیازه ی خیابان را خط می زدند

و پرنده های سفیدی

مرغ دریایی شاید

با نوک های بلندشان

ملافه ی تر آسمان را قیچی می کردند

تک و توک عابران رقصان

تق تق کفش های دوشنبه ای بی نام را

در پیچی نرم

تکرار می کردند

و شاخه های نارنج

از پس تصویر سبز و نارنجی خود

تو را سفید، پایین تر می آوردند

من را قرمز، بالاتر می بردند

سنگ فرش ها و کاشی ها

دو تا یکی کم می شدند

در ها و پنجره ها

 دو تا یکی می افتادند

صورت ها و اندام ها

دو تا یکی می شکستند

.

.

.

و در ثانیه ای روشن

درعصری مست

بر سنگفرشی صیقلی

در تقاطع خواسته ها و حادثه ها

در سکوت سرپایینی ها

در پایان  سربالایی ها

تو سفید

من سرخ

در هم آمیختیم

.

.

.

رم

خیابان ونتو

ساعت

 صفر

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 فروردین1389ساعت   توسط هداحدادی  | 

هنوز

خون پرتغال

از پنجه هایت می چکد

زمستان تمام می شود

هنوز

بغلت

مثل پتو

مرا پیله می کند

بهار که بیاید

پروانه ات می شوم

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اسفند1388ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

یکی از مژه هایم

سفید شده است

در اندوهِ زمستانِ خاک برسری

که سفیدی را

بر صندلی تاب دارش

زوزه می کشد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

معده ام پر شده،

 روده ام انتظار می کشه

 روده ام پر شده،

معده ام انتظار می کشه...

 

 بهزاد گودرزی

کلیک کنید

+ نوشته شده در  جمعه 4 دی1388ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

پاک کردن جعفری ها کاری نداشت

خرد کردن هویج ها

سیب زمینی ها

کرفس ها

پختن رشته ها کاری نداشت

قل زدن ذرت ها

قل خوردن نخود سبزها

نرم شدن گوجه ها

چیدن میز کاری نداشت

قاشق ها

پیاله ها

لیوان ها

و بعد

و انتظار

 انتظار

 انتظار...

.

.

.

دور ریختن سوپ کاری نداشت

نان ها

لیمو ها

زیتون ها  

+ نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

به هواتکیه داده بودم

تاب می خوردم

دلم پایین می ریخت

به تو تکیه داده ام

تابم نده

دلم پایین می ریزد

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 آذر1388ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

شروع

شروع به نوشتن میکنم
با قلمی که مال من نیست
اما با کلماتی از خودم
شروع به نوشتن میکنم
یک روز پس از تولد برادرم
و هفت روز مانده به تولد خودم
بین دو تولد مانده ام سردرگم و بدون همراه
شروع به نوشتن میکنم
اما با دویست و سی ونه روز تأخیر
در دفترچه ای قرضی
دفترچه ای خالی که صاحبش روزی
به امید پس گرفتنش با صفحه های پر به من داد
شروع به نوشتن میکنم
تا این حس پایان را از خودم دور کنم
تا شاید به جوابی برسم برای سؤالهایم
تا خرافات را از یاد ببرم
تا چشمم کور شود بر لکه های سیاه دامنها
مینویسم
تا در حالت مستی
فحشهای ناموسی به دوستانِ دوستانم ندهم
مینویسم و ادامه خواهم داد.

 

بامبو


تعدادی پرنده روی بامبوهای من نشسته ائد
پرنده هایی مظلوم که سایه ای ترسناک دارند
پرنده هایی که قلب ندارند ولی
چشمان اشک آلود دارند
پرنده هایی که از صدای کشیده شدن سیفون نمی ترسند و به هوا نمی پرند
پرنده هایی که همه  به ظاهر، دوستشان داشتنئد
ولی سرپرستی آنها را کسی نپذیرفت
پرنده هایی بی صدا
در اوج تشنگی از کسی آب نمیخواهند
در اوج تنهایی از کسی بغل نمیخواهند
در اوج ناراحتی از کسی طلب نمیخواهند
در اوج عاشقی از کسی نگاه و در اوج هوس بازی از کسی عشوه نمیخواهند
پرنده هایی که آنجا خوابیده اند یا ایستاده اند
نه به خواست کسی، بلکه خود خواسته اند




+ نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت   توسط هداحدادی  |