نوشتنی

 

۱

چند گلدان دارم
یک ایوان دراز  و همسایه ای که روی رویاهایم خنج می کشد
گربه ای بر دیوار
پرنده ای بر سیم
و فرزندانی که فقط یک روز و نیم زنده می مانند
سی و هفت ساله ام
چیز هایی نوشته ام
چیزهایی کشیده ام
و سفرهایی رفته ام
هنوز مثل پنج سالگی رویا می بافم
هنوز مثل یازده سالگی سکوت می کنم
هنوز مثل سی سالگی مست می شوم
و این روزها
هنوز مثل همیشه
در ابتدای  خواب هایم بی آنکه پروازکرده باشم سقوط می کنم

۲

گل ها را گول می زنم
آب بر چهره شان می فشانم
و آن ها به گمان باران می خندند
به گمان کدام باران خندیده ام؟
برگ داده ام
گل کرده ام
به گمان کدام باران
ریشه هایم را
در این خاک پوک بیمار
فروتر برده ام؟!

۳


یادم می آید
عاشق زنی سی و هفت ساله بودم
با بدنی هم آمده از شیر گرم و قهوه ی تلخ
سی و هفت ساله بود
بی کم و کاست

و عشق سوالی نبود

که بی پاسخ بماند

 

 

    حالا

         سی و هفت ساله ام
        با بدنی از درد  و رویا و  دارو

 و عشق سوالی است هنوز

که روی هشتاد سالگی ام ایستاده است.

 

۴

سی و هفت سالگی را
در پنجره ی مردی
یله داده بر اندوه تابستان
غرق در بیهودگی
خوش می گذرانم
فردا
ماجرایی که نیامده است
و حالا
همین امشب وزوزوی تابستانی

سی و هفت سالگی را
در نیمه شبی تابدار
نیمه مست نیمه هوشیار

در نمی دانم کدام ساعت

نشسته بر نمی دانم کدام صندلی

کدام بالش

کدام زانو

به صبح می رسانم

 

۵

فردا
درختی با میوه های شیشه ای
فردا
لحافی نرم
دوخته از خنده های هزاران لاله ی عباسی
فردا
فراموشی نفرین ها وسجده ها
سی و هفت سالگی را
در نیمه شبی تابدار
چنین می نویسم
ایستاده بر پشت بام فردا
بر بالاترین پله ی نردبان دیروز
فردا
بچه ای در خیالات تخمدان پیر
فردا
خانه ای با پرده های مخمل زرد
فردا
سرزمبنی با باغچه های بسیار
در چاهارراه های بی چراغش
فردا
دریا
به پهنای راه هایی که بیهوده رفته ام

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مهر1393ساعت   توسط هداحدادی  | 

1-

موهایم را چنگ می زد

دست وپایم راعقب می راند

سیلی می زد، سیلی می زد

و سخت می خندید

شور در دهانم

شورتر در چشم هایم

و شورترین در بریدگی هایم

می خندید، می خندید

و چون آرام می گرفت

جنبنده ی شفاف کوچکی را

میان انگشتانم سُرمی داد

تا از یاد نبرم

هنوز

چیزی در جهان می جنبد

چنین بود

ماجرای من

و دریای سیاه.

 

 2-

ظهر را

چروکیده وخیس

ازکمرگاه خسته ام بازکردم

آب چکان

برشاخک پرپرنده ای

آویختم

و روی سبزآبی ِ چروکیده تری درازکشیدم

چنان که گویی

هیچگاه ایستاده نبوده ام

ملافه ی دریا

سبز تر ازآبی

آبی تر از سبز

چروکیده  و چین دار

مرا با خود می برد

و ظهر

روی شاخک پرپرنده اش

کوچک تر، کوچک تر، کوچک تر می شد.

 

 3-

از روبه رو می آید

سفید

تب دار

با کلماتی غریب

کلامی خلاصه در یک ترانه ی  هزار ساله

در تابستانی چنین

در سایه بانی آتشین

و این خط تیره ی کوچک

یک صد  و پنجاه  هزار هزار فرسخ درازا دارد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 خرداد1393ساعت   توسط هداحدادی  | 


بر شیشه ی آسانسور

 سه قلب ترسیم می کند

و اینگونه است که در سیاهی راهرو

نور پایین رونده ی آسانسور

تا بیاید و گم شود

عشق را

سه بار

 سرفه می کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اردیبهشت1393ساعت   توسط هداحدادی  | 


شن ها

دانه دانه دانه

با انگشتان پایم

بوسه بازی می کنند

من در روزگاری چنین

عاشق زنی بوده ام

تیره موی، تیره رو،

با اندامی درشت

و سرنوشتی سیاه

پای پنجره ای چنین

مست،چون دویدن پرنده ای یک پا

عاشق،چون چرق چرق  شاه بلوط های بو داده

شاد، چون زنگوله های آویزان از خرت و پرت فروشی دریا

بارها به تماشای خواب هایش نشسته بودم

در روزگاری چنین

شن ها

دانه دانه دانه

می فشردند

بر انگشتان پایم

حقیقت زبر خویش را

نرفته تا هیچ کجا

بازنگشته از هیچ کجا.



+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1392ساعت   توسط هداحدادی  | 


گل ها

که همیشه له له آفتاب  دارند

برگ ها

که ساق های تابستان را لیس می زنند

و سبزی ها

که مثل کودکان

برای لباس پوشیدن

دو دست خود را تا هر کجا که بتوانند بالا می برند

حالا 

در این تابستان بی دریغ

همه خشکیده اند

همه در رقص نیمه کاره ی خود 

با صورت هایی سوخته

و ساقه هایی زرد

و گردن هایی فروفتاده

عشق را لعنت می کنند.



+ نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1392ساعت   توسط هداحدادی  | 


آفتاب

به من جعفری می دهد

گل آفتاب گردان

و تربچه های صورتی با برگ های زبر و چین دار

آفتاب

به من روزهای طولانی می دهد

ساعت های کم رفت و آمد

و پنجره های همیشه باز

آفتاب

به من فرصت کافی می دهد

یک گوشه برای لمیدن

و یک بادبزن

به بزرگی بال یک فصل

آفتاب

تربچه هایت رابردار

گل هایت را و روزهای کش آمده ات را

مورچه ها و پنجره هایت را

و سایه های تیز و کفتر های بی خیالت را

بردار

همه را بردار و برو

من زمستان خودم را می خواهم

زمستان همیشه تاریکم را

زمستان تند و هوسناکم را



+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1392ساعت   توسط هداحدادی  | 


صبحانه ی صورتی

صبحانه ی هندوانه

در صندلی صبحی دور

کمی سرما

بیشترآفتاب

 سوپرانوی قاشق ها و ایوان ها

همهمه ی سرفه چه ها و سلام ها

قژاقژ چهارپایه ها و چنگال ها

و یک نفر 

هنوز

ایستاده در دیشب

در بخار چای غلیظ

انگشت گزان

پا لرزان

پریشان




+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1392ساعت   توسط هداحدادی  | 


چند پای کوچک مریض           روی عید های من دویده اند

چند جمله ی شبیه جیغ             سبزه های عید را چریده اند

سیب های کال ولکه دار را        چند دستِ تا به تا خریده اند

سرکه ها بدون بال و بی صدا          از دل پیاله ها پریده اند

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1392ساعت   توسط هداحدادی  | 


وقت کار

بوی سیگارت را دوست ندارم

در خانه، در اتاق، در آشپزخانه

بویش را دوست ندارم

وقت غذا،وقت رانندگی ،وقت استراحت

دوستش ندارم

اما وقت بوسه

بوی سیگار و عطر جنگلی ات را

بوی جادویی بوسه ات را

معلوم است که دوست دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1391ساعت   توسط هداحدادی  | 


حالا که انار هفت هزار تومان است

دستمال کاغذی سه هزار تومان

تو چند شده ای

خدای مهربان؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1391ساعت   توسط هداحدادی  | 


گفتند برف می آید نیامد

از خانه تا ایستگاه

مسیر چندگانه ای هست

برف نیاید، همه ی راه ها مثل همند

طولانی، پیچاپیچ، رنگ و رو رفته

مرد فیلم فروش همیشه ماسک میزند

سخت نفس می کشد

سخت توضیح می دهد

سخت کاسبی می کند

من آسان حرف میزنم

آسان خواب می مانم

آسان رفت و آمد می کنم

سخت می خندم.


+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1391ساعت   توسط هداحدادی  | 


چه خوب که آدم های باهوشی هستند

چه خوب که بلدند فکر کنند

یک چیز رابا یک چیز دیگر قاطی کنند

و یک چیزی به دست بیاورند

که روی موش ها جواب بدهد

روی میمون ها جواب بدهد

بعد آن ادم باهوش ها

آن یک چیز را گردالی گردالی می کنند

رنگی می کنند

می گذارنش توی جعبه و به ما می فروشند

چه خوب که ما کار می کنیم

پول در می اوریم

و آن یک چیز را می خریم

 وشب ها

وقتی توله های همسایه بالایی

روی سرمان یورتمه می روند

وقتی دزد گیر ماشین همسایه تا صبح بوق بوق می کند

وقتی بولدوزر همسایه گود برداری می کند

آن را با کمی آب قورت می دهیم

تا بتوانیم کپه مرگمان را بگذاریم

 تا بتوانیم نشنویم

نبینیم و یک کم از هوش برویم

زنده باد علم

زنده باد کلونازپام!

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1391ساعت   توسط هداحدادی  | 

رفتن خوب است اما می مانیم

گفتن خوب است اما دهان می بندیم

دیدن خوب است اما کورمال،دست به دیوار ،راه می رویم

وفقط بو می کشیم،بو می کشیم،بو می کشیم!



+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 تیر1391ساعت   توسط هداحدادی  | 

عجب هوای دل انگیز دودی صافی ست

چه سرفه گاه بزرگی ،چه وضع کش بافی ست

چه قدر آدمک چشم خالی اینجا هست

چه دست های درازی ،چه چرک شفافی ست

دوباره عید می آید به باغ باران خور

همین که هستی و هستم برای من کافی ست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 فروردین1391ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

قطرات بیچاره ی آب

از روی ظرف ها رد می شوند

و هزاران لکه ی ریز و درشت را

با خود تا فاضلابی دووووور....حمل می کنند

ظرف ها را می شویم

زمین را می شویم

لباس ها را می شویم

میوه ها را می شویم

و به قطره های لکه دار آب فکر می کنم

تو از راه می رسی

و لکه ی دیگری رانشانم می دهی

خفته بر پیشانی ام

پنهان از چشم من

پیدا در چشم تو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1390ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

از مرداد تا برف

به یک خانه رسیدم

با بخاری های روشن

و تلویزیون هایی خاموش

به زنی رسیدم که در آستانه ی حمام ایستاده بود

و ریه هایش را شانه می کرد

و برف بر پیشانی اش آدمکی ساخته بود

سرد

سرد

سرد

از برف تا بهمن

به یک قطار رسیدم

با چراغ هایی روشن و لوکوموتیوی خاموش

به مسافری رسیدم که در آستانه ی جنگل ایستاده بود

و  دستانش را اتو می کرد

و بهمن بر زبانش دشنه ای ساخته بود

تیز

تیز

تیز

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1390ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

چند عروسک پارچه ای

در سبدی نشسته بودند

با دست هایی دراز و پاهایی بی کفش

با چشم هایی دکمه ای

که در مردمک سوراخ بودند

و موهایی زبر

که با کلاه و سوزن مهار شده بودند

و خنده ای دوخته

از نخ های نازک پشمی

از گوشی تا گوش دیگر

خندان ترینشان تو بودی

بی چشم ترینشان او بود

احمق ترینشان من بودم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مرداد1390ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

به یک خانه فکر می کنم

با دیوارهای نیمه

بین اتاق ها و راه روها

و چهار دیوار بلند شیشه ای در اطرافش

فقط برای باد و بوران

به یک خانه فکر می کنم

در طبقه ی آخر یک بلندی

یا در جایی میان چهار خط افق

در بی تعادلی بین زمین و هوا

یا در یک پیچ خیلی پنهان

در درختزاری پنهان تر

در مسیر نرده دار یک راه

راهی بسیار پر علف

بسیار کم عابر

به یک خانه فکر می کنم

با وسایلی سفید

با تاقچه هایی باریک و کمد هایی کوتاه

و کشوهایی فراوان، برای رویاهای فراوانم

به فنجان هایی فکر می کنم که به پرده ها بیایند

و به پرده هایی حریر و سفید که بیشتر وقت ها کنار باشند

به یک خانه فکر می کنم

در یک پاییز نرم

و یک باران ریز بر سقف شیشه ای

به تعدادی سنگ فکر می کنم

که گرد باشند و صاف

برای گوشه های تیز خانه

برای کنج های سرگردان

و به چند گیاه بالا رونده فکر می کنم

برای چند ورودی تنها

به یک آشپزخانه فکر می کنم

به تکه های پنیر و برش های نان

و یک کاسه ی سفید بزرگ

پر از پیازچه و کاسنی و ریحان

به بطری های لبریز شیر

و چند ماهیتابه ی از خود آویزان

به ترتیبِ قاشق ها و پیاله ها

و یک عصر چای آلود

 پیچیده در دستمال های تترون و کتان

به یک خانه فکر می کنم

در آواز حشرات و کف زدن های سپیدار

در یک ایوانِ لمیده

زیرِ فرشی مو بلند و تمیز

به یک گربه ی مست

و چند مورچه ی سرگردان

به یک صندلی فکر می کنم

رو به هر کجا که بخواهد

با ملافه ای روشن

در تابی ملایم

به یک تخت فکر می کنم

درست در میان خانه، در نقطه ی ثقل خانه

گرد، بزرگ و بی حفاظ

با بالش های فراوان و گلدار

گل هایی ریز و زرد

و لحافی سبک 

و تشکی فرو رونده

و خنکایی خواب آور

به یک خانه فکر می کنم

به یک میزباریک

و یک چراغ بلند

به شب

در آتشدانی ظریف 

و بوی سوخته ی کاج خیس

به جویِ کوچکی که از میان اتاق ها می گذرد

و چند شمع روشن که در آب می لغزند

صدای چک چکی که از گوشه ای می آید

به قژ قژ کف پوش چوبی حمام

و یک بخار رقیق، نشسته بر شیشه ها و چینی ها

به گلبرگ های یاسمین، در تشت

وچند قطره بنفشه، برای بیداری

به جیرجیرک گلدان

که با صدای خودش توی خواب می رقصد

به یک خانه فکر می کنم

به کاشتن وچیدن سبزی

به یک ردیف کلم

کنار ساقه های ترب

و خرفه های بلندی که ناگهان هستند

میان بی خیالی گشنیز و مرزه می رویند

به یک خانه فکر می کنم

به بند رخت

و لباس های شسته ای در باد

به گیره های قشنگی که پای گنجشکند

به یک سبد

از نی های سفید و ساقه های سبز

به یک آبگیر از حباب های سفید و خزه های سبز

به یک منظره از دشت های سفید و اسب های سبز

به یک خانه فکر می کنم

با دیوار های نیمه

بین اتاق ها و راهرو ها

به دویدن فکر می کنم

روی دیوارهای نیمه

بین اتاق ها و راهرو ها.

  

+ نوشته شده در  جمعه 27 خرداد1390ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

همه من را دوست دارند

اما وقتی خوابم

همه به من زنگ می زنند

فقط وقتی خوابم

در را می کوبند

تا چشمانم گرم می شود

پیک می فرستند

تا رویایم شروع می شود

پیغام می دهند

در اولین پرش های پلک

از همه تان متنفرم

دوستان خوبم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 فروردین1390ساعت   توسط هداحدادی  | 

 

امروز  پرنده ها

بند و بساطشان را جمع کردند و رفتند کیش

ابرهای باران زا

رفتند شمال

مور و ملخ ها 

رفتند باغچه

و رویاهایم

یکی یکی

رفتند بخوابند

ملافه ها را تا می زنم

رویا ها وقتی می خوابند

ملافه نمی خواهند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 فروردین1390ساعت   توسط هداحدادی  |